بارانباران، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

دختر دوست داشتني ما

داري 18 ماهه ميشي قشنگم

سلام ماماني خوبي قربونت برم؟فردا تولد ۱۸ ماهگيته عزيزدلم.فدات بشم كه داري بزرگ ميشي و البته شيطوننننن.   باران خوشگلم خيلي حرف زدنت بهتر شده يه عالمه كلمه هاي جديد ميگي.آخر اين پست كلمه هاتو ميذارم.چند روزه يكمي بداخلاق شدي فكر كنم دندونات دارن اذيتت ميكنن قربونت برم.منم كه همش عصباني هي زود زود دعوات ميكنم.آخه ماماني خيلي بهم ميچسبي فداي وجودت بشم.بعضي وقتا كلافه ميشم.ديشب با بابايي در حال توپ بازي بودي كه زدين ساعت ديواري رو براي دومين بار انداختين زمين.ولي اين دفعه ديگه شيشه ش خرد شد.خدا رحم كرد كه رو سر و صورتتون نريخت.اما حسابي ترسيدي و گريه كردي. ديشب غذاتو شكر خدا خوب خوردي.اما باز تا ۱۱ بيدار بودي.خيلي دوست دارم ماماني وقت...
20 بهمن 1392

باران نانازي

خوبي دخترم؟  قربونت برم كه از بس شيطوني من و بابايي رو كلي خسته مي كني و هرشب سحر خواب مي مونيم.بنده ي خدا بابايي بدون سحر روزه هاشو ميگيره. جيگر مامان ديگه داري خانوم ميشي فدات شم.هرچيزي مي ديم دستت فورا ميگي ميسي(مرسي).الان چند شبه بهت ميگم به بابايي شب بخير بگو.ميگي هب بخير. خاله ها و دايي دلشون خيلي برات تنگ شده هنوز دو هفته م نشده ها كه اومديم از شمال. شيرين زبون مامان يك كمي موقع غذا خوردن اذيت مي كني دوست دارم بهتر غذا بخوري ولي تو ترجيح ميدي بازي كني با غذا تا بخوريش. امروز صبح از وقتي بيدار شدي همش دنبال آجي بودي وقتي هم كه اومد پريدي تو بغلش و باهاش بازي كردي.از ديروزم قطار بازي ياد گرفتي با زينب. برات يه سري كارت...
20 بهمن 1392

تولد بابايي مبااااركككككككككك

سلام دختر نازم.ببخشيد دير برات مينويسم .يكمي سرم شلوغ بود دخترم.   هفته ي پيش ۴شنبه تولد بابايي بود دوم مرداد.چون من نمي تونستم تنهايي برم خريد سه شنبه با آجي زينب رفتيم تا براي بابايي عينك آفتابي يا به قول خودت "عَينه" بخريم.اونجا يه عينك خوشگلم براي تو خريديم كه از تو مغازه با برچسب و قيمت و... زدي به چشات و در نياوردي بگذريم كه كلي تو مغازه ه همه عاشقت شده بودن.عينكه خيلي بهت مياد ماماني به قول خودت "ماه" شدي. بعدشم رفتيم گاندي يه كيك خوشگل خريديم .روز قبلش كه برده بودمت پارك مسقف مركز خريد ياس و شما چيزي سوار نشدي فقط با قورباغه ها بازي كردي شمع و ...خريده بوديم. تا برسيم خونه باباييت اومده بود و با كلي قايم موشك بازي ك...
20 بهمن 1392

حرفهاي تازه

باران عزيزم امروز دقيقا ۱۶ ماه و ۲۲ روزته قربونت برم.خيلي خيلي شيرين و البته شيطون شدي.   امروز صبح كه اومدم اداره يك كمي بيقراري كردي و با آجي زينبت كلي فيلم بازي كرديم تا راضي شدي بيام بيرون.دلم خيلي برات تنگ ميشه دخترم. حسابي شيرين زبون شدي.برنامه ي خوابت هم كه برعكس من و باباييه. الان حسابي راه ميري لباسات رو خودت انتخاب مي كني. كم كم داري حرف ميزني همه ي كلمه هايي كه يادت ميديم رو تكرار مي كني.اما همچنان موهات كم پشته.اون هفته جمعه با بابايي رفتي و تو حياط بيمارستان يه درخت كاشتي ببينم عكسشو دارم برات بذارم .بابايي كلي ذوق ميكنه.     ديشب كه رفتيم شهروند خامه رو كه ديدي گفتي ماماني حامه.اصلا "خ" رو نم...
20 بهمن 1392

مسافرت تبريز

سلام جيگر مامان   اول از همه بگم كه خداروشكر تو مسافرت كمي تا قسمتي خانوم خوبي بودي بعضي وقتا اذيت كردي اما در كل خوب بودي. ما ۴ شنبه صبح با ماشينمون حركت كرديم به سمت تبريز هوا يه كم باروني بود و سرد اما بعدش خوب شد و آسمون آبي آبي حدود ساعت ۴ و نيم رسيديم تبريز تو راه هم چندجا برف رو زمين بود اما اصلا بارندگي نبود تا بريم تو اتاقمون مستقر شيم ساعت ۵ شد كه دوست بابايي زنگ زد و گفت ساعت ۸ ميان دنبالمون با اينكه خيلي دلمون نمي خواست ولي مجبور شديم بپذيريم. خلاصه ساعت ۸ اومدن و با هم آشنا شديم و رفتيم لاله پارك(يه مركز خريد ترك) كه البته لباساش يه كمي گرون و البته مارك بودن خلاصه من كه خيلي قصد خريد نداشتم برات يه پيراهن خوشگل ديد...
20 بهمن 1392

دو ساله شدي عزيز دلم

عزيز دلم مي خواستم رو تولدت بيام برات وبلاگت رو آپ كنم نشد . تولدت مبارك قربونت برم.تو كوچولوي دوست داشتني ما دو ساله شدي بالاخره.باورم نمب شه به همين زودي گذشت باران قشنگم.حالا درست مث خانوماي بزرگ و با كلاس رفتار مي كني.البته بعضي وقتا يكم شيطوني ماماني قربونت برم 5شنبه با بابايي تصميم گرفتيم برات يه تولد سه نفره بگيريم و حسابي خوش بگذرونيم. راستي يادم رفت بگم از سه شنبه حسابي تهران برف اومد و من خونه پيش شما بودم. خلاصه بابايي ظهر با يه كيك خوشگل از اداره اومد و شما يه ربعي خيره شده بودي به كيكه و هي مي گفتي اين تبلد منه . بعد ناهار خوابيدي و من تا بهت گفتم پاشو تبدلدته سريع پاشدي و با هزار زور و زحمت لباس پوشيدي و برات يه تبلد...
20 بهمن 1392

آتليه 2 سالگي

سلام دختر قشنگم خوبي ماماني.ديروز ۲۲ ديماه براي سومين بار تو عمرت رفتيم آتليه سها هموني كه از ۸ ماهگي شما باهاش آشنا شديم.ساعت ۱۰ صبح قرارمون بود اما متأسفانه من اينقدر سرم شلوغ بود كه تا ۱۰ و نيم اداره بودم و خلاصه اومدم دنبالتون و با هم رفتيم ساعت ۱۱و ربع رسيديم.بر خلاف انتظار من و عكاست كه خوب تورو مي شناخت خيلي خوب همكاري كردي و كلي هم بهت خوش گذشت يه عكس يلدايي گرفتي،يه سري عكس تولدت كه لباس كفشدوزكي پوشيدي و يه سري هم عكس زمستون با سورتمه و پالتو و بوت كه خيلي همشون قشنگ شدن بعدش با آجي عكسارو انتخاب كرديم و قرار شد بهمون اطلاع بدن كي آماده ميشه.خلاصه خداروشكر خوب بود و از بايت اين مورد هم خيالم جمع شد.حالا مونده تولد دسته جمعي و تولد ...
20 بهمن 1392

تولد دسته جمعي

سلام جوجوي قشنگم امروز بعد 3- 4 روز اومدم اداره آخه اون هفته مامان جون و خاله ها اومده بودن پيشمون و تا ديروز موندن من و شما و بابايي حسابي سرمون شلوغ بود و مشغول بازار گردي و مهمون داري بوديم. ديروز ظهر كه مامان جون اينا رفتن با وعده ي جشن تولد با دوستاي ني ني سايتي از گريه منصرف شدي.خداروشكر يه دوساعتي خوابيدي و بعدش آجيت اومد طبق قرارمون رفتيم خانه ي كودك تهرانپارس براي جشن تولد دسته جمعي.اولش زياد سر حال نبودي خوشگلم ولي بعد حسابي بازي و خوشحالي كردي و بهت خوش گذشت كلي ناناي كردي با بچه ها دوست شدي.براي خودت بازي مي كردي توي استخر توپ بودي.تازه يه پازل جايزه گرفتي.موقع برگشتن هم كلي گريه كردي كه من نمي يام خونه!!! خلاصه روز خوبي...
20 بهمن 1392

تغيير وبلاگ

سلام دخترنازنينم خوبي قشنگم؟بالاخره امروز كار تغيير وبلاگت از بلاگفا به نيني وبلاگ تموم شد. اين روزها تو اداره سرم خيلي شلوغ بود و در ضمن درگيري زياد بود. امروز يكمي فرصت كردم اينجا برات بنويسم .ماماني اون هفته 3 شنبه عكسات آماده شدن و از آتليه رفتم گرفتن خيلي ناز شدي تو عكسا خوشگلم.همكارام كه عاشق عكسهات شدن. الهي من فداي اون قد و بالات بشم.اما خيلي شيطون شدي ها تو خونه خيلي اذيت مي كني بعدشم كه دعوات مي كنم يا سرت داد ميزنم هي بهم مي چسبي و ازم مي پرسي باران دوست داري؟؟؟ اين هفته مامن جون و خاله ها مي خوان بيان پيشمون تازه جمعه هم تولد دسته جمعي دارين .شمام هي راه ميري و اعلام ميكني تولدمه ها. پروژه ي از شير گرفتن كلا تموم شد ...
7 بهمن 1392

بعد از مسافرت

سلام دختر نازم خوبي فدات بشم ماماني   امروز ۱۶ ديماه هست و آخرين روز ۲۳ ماهگيت يعني از فردا ميري تو ۲۴ ماه.هورااااااااااااااااااا ديگه بزرگ شدي عشقم. ما جمعه از شمال برگشتيم.بهمون حسابي خوش گذشت و شما دوره ي نقاهت سرماخوردگيت تموم شد و خداروشكر غذا خوردنت بهتر شد هرچند يكمي توي راه حالت بهم خورد و خودت خيلي ناراحت شدي. ماشالله اينقدر زبون دراز شدي و شيرين زبون كه دلم مي خواد بخورمت.خونه ي مامان جون كه بوديم آتنا دختر دخترخاله من كه سه ماه از شما بزرگتره اومده بود و خيلي بهت زور مي گفت ولي شما اصلا بلد نبودي از خودت دفاع كني.يه اتفاق خوبي كه اين دفعه افتاد اين بود كه بالاخره مشتاق شدي سوار وسيله هاي بازي تو پارك بشي و خيلي هم ذوق...
7 بهمن 1392